مگر هر لباس شهرتي عيبه! -

 

 

مگر هر لباس شهرتي عيبه! -






+ مگر هر لباس شهرتي عيبه!

 مگر هرلباس شهرتي عيبه!


سوار موتور بودم داشتم از از فلکه شهدا ميرفتم مدرسه چشمم به ماشيني خورد از همون ماشينهاي کوچک وقوطي کبريتي.

ماشين هاي کوچکي که براي يک يا دو نفر ساخته شده بود يعني يک مرد وهمسرش ويا يک مرد وبچه اش يا يک مرد و بچه اش روي پاي مادرش از همون ماشينهايي که الان مي دانم موتوريست  که بدنه اي سوار آن کردند از همان ماشينهايي که آن موقع ها تا چند دقيقه اي اسباب خنده واشاره ي همکلاسيهاي دبستان وراهنمايم بود.از همان ماشينهايي که راننده وسرنشين هايش را جوري نافرم فرض مي کردند جوري که انگار لباس شهرت به تن کرده اند.