حاشيه ومتن سفر کربلا ونجف -
تا حالا ديديد در مملکت يک اتفاقي مي افتد مي گويند همش زير سراون هاست مثلا کسي را مي کشند يا کسي رييس جمهور مي شود يا کسي استعفا مي دهد مي گويند همه ش زير سر فلاني بلند مي شه. يا همين حزب الله لبنان بعضي ها به شوخي مي گويند کپي بهتر از اصل است
، و از اين حرف ها که کاري ندارم به چيز ديگري ولي مي خواهم بگويم همين که رفتم براي بار اول در حرم امام حسين (عليه السلام) در جا احساس کردم که همه اتفاقات در عالم از اين جا آب مي خوره
برا همين بود که توي نوشته قبلي هم گفتم عرش خدا بود واقعا مرکز فرماندهي کل عالم همان جا بود و اين را وقتي در هتل به رفيقم مي گفتم اون هم تاييد مي کرد خلاصه کلي سوال بي جواب که درمورد دستگاه امام حسين داشتم را همون جا در جا گرفتم.
باور کنيد که ... هيچي بي خيال.![]()
+ خوش به حال بعضي ها
در حرم حضرت عباس (عليه السلام) بودم ديدم براي حضرت مهمان آمد مهماني که فکر مي کنم حضرت را خيلي شاد کرد مي دانيد مهمان ها که بودند
چند جانباز يکي يه دست وپا معکوس نداشت يکي دو تا چشم نداشت هر کدوم يه جوري بودند واين ظاهر قضيه بود که خدا داند آيا شميايي، مغز واعصاب يا چيز ديگر هم داشتند يا نه.
نمي دانم که اين ها به خودشان بر حضرت عباس فخر مي کردند که مولا ببين ماهم مثل شما شديم حتي... يا اين که حضرت به آن ها مي گفت هنوز جا داريد مثل من شويد من را وقتي کشتند (چنان تکه تکه کردند که) ديگر امام حسين نمي توانست به خيمه ببرد شما حالا با کمک هر کي آمده ايد پيش من صبر کنيد حالا حالا جا دارد تا مثل من شويد.
ولي از اين ها گذشته که آن دم آخر که مي خواستم وداع کنم
آن ها آمدند و واسطه هاي خوبي شدند. رفتم نزديک يکيشان که به ضريح چسبيده بود
هموني که دو تا چشم نداشت و ويلچري بود حرف هايي زد که فقط مي توانم بگويم من را آب کرد خوش به حالشان وخوش به حال اربابشان.![]()
+ پدر سوختگي را عشقه
توي اين دور زمونه انگار کنار عده اي که روز به روز بر پدر سوختگيشان
افزوده مي شه
عده اي هم به اين نتيجه رسيده اند که انگار بايد صادقانه رفتار کنند چيزي که خيلي سخت است و واقعا سخت است وقتي مجبور باشي از يک پول گنده يا آبرويت بزني به خاط راسته و بيخيال اون همه توجيه الکي بشوي که حفظ نفس فلان وفلان. پدرت که هيج تمام خانواده هاي نزديکت در مي آيد اما لذت راست بودن توي چنين مضيقه اي را آدميزاد اگر بچشه ديگر پشيمون آبرو ومال نمي شه خلاصه مي گم که کم کم مردمي هستند که در ما ايرانيان که خارجي هايي که ايران آمده اند مي گويند شما چه قدر دروغگوييد دنبال صداقتند.
در راه سفر کربلا مطلبي خواندم نمي دام حديث بود يا چيز ديگري مضمونش اين بود فرشتگان وقتي انسان خلافي مي کند دروغي چيزي از انسان دور مي شوند
چون يک بوي بدي از انسان خارج ميشود که آنها را دور مي کند نوشته بود وقتي به کربلا مي رويد پا برهنه برويد که زمين چنان مقدس است که رايحه خوشي از شما به آسمان مي رود و ملائکه دورتان را مي گيرند و چيزهاي ديگري...
که دربهشت که هبوط کرديم جايتان خالي بود
«رب ادخلني مدخل صدق واخرجني مخرج صدق و اجعلني من لدنک سلطانا نصيرا»يادم نيست در کدوم سوره خواندم
+ آهسته جاده باريک مي شود
![]()
خيلي وقت ها ما ها خيلي مطمين مي شويم به طوري که جوري بي ترمز مي شويم اون موقع است که اگه يه تنظيم باد نکني ممکنه چپ کني يا کم بياوري...
از وقتي که يک کمي فهمم عوض شد يعني پنج شش سال پيش از آدم هاي ضد حال خوشم مي اومد البته نه اين که بد حال باشند بلکه ضد حال مثلا همين دو روزه که از کربلا اومدم اينقدر تمجيد و تعريف شنيدم که با خود داشتم فکر مي کردم که انگار خبري شده در حالي که هر خبري هم اگر بود از آقا بود خلاصه تا اينکه شب رفتم روضه حاج احمد پناهيان سه روز اومده بود اصفهان و شب اخرش بود. چنان حاجي صحبت از نقشه رشد وتوسعه عالم که چند وقتي است آقا با طلبه ها و دانشجوها مطرح کرده اند حرف مي زد و بار دوش ما واين که همه ما طبق حديث امام صادق(عليه السلام) الان جانشين امام زمانيم و براي همه کمبودها بايد پاسخ گو باشيم وسر زير بيندازيم و حرف هاي ديگر که اينقدر احساس کوچکي وبدي و تنبلي و... کردم که تموم اون بادي که در غبغبم رفته بود خالي شد
اما هنوز حرف هاي حاجي هست و شرم من و اين که بايد چه کرد راستي تا کي قرار است در اين بمانيم که خودمان را اصلاح کنيم .نبايد از اين موضوع گذر کرد نه گذري که خودمان خراب باشيم نه خودمون را صاف کنيم برسيم به مردم نه مردم محله وشهر وکشور.
مردم جهان آخر آقا فرمودند در جمع دانشجوهاي مشهد پس يعني وقتشه...
+ جاتون خالي

جاي خيلي ها خالي بود
+ کربلا رفتن خون مي خواهد
وقتي که مي خواستيم از کربلا بيرون بياييم باهم دو نفري که بوديم مي گفتيم از بهشت بيرونمان کرده اند و اگر ازمن مي پرسيد به اين خاطر است که گناهي مرتکب شديم در اين چند روزکه هر چند از ديد عده اي ترک اولي است ولي من مي گويم گناه کبيره و آن هم اين که ديديم آقايمان را کشته اند به چه وضعي و نمرديم و چه گناهي بزرگتر از اين که انسان بعد از امام حسين زنده بماند و ما را از بهشت بيرون رانده اند
مثل آدم پيامبر خدا شايد بايد تا آخر عمرمان بگرييم که حداقل لباسمان بدهند. حال بايد بگرييم و بگرييم بلکه راهي بسوي کربلا نشانمان بدهند
حالا هم که امده ام مي ترسم يکي از فايل مداحي را بزنم بدجوري دلم مي گيرد
اين از حرفهايم که تا نرويد و نرفته باشيد نمي فهميد چه ميگويم
البته بگويم
+ من و حضرت آدم (عيه السلام)
اين که آدم ترک اولي کرد و او ازبيرون بهشت خارج شد و لباسانش گرفته شد بس ماجرايي است طولاني و مفصل وتک تک ماجرايش سر بحث دارد. مي خواهم برايتان بهشت آدم را بگويم که بزرگان سر آن بحث ها کرده اند که آيا کجا بوده
چگونه نگويم که کربلا بهشت آدم بوده و بهشت هر آدم است که خود به عينه آن را لمس کردم.
وقتي مي گويند فلان آقا را ديدي چه قدر نوراني بود يا فلان مسجد چه قدر با صفاست يا اين مغازه نور دارد من هيچ نمي فهمم و تنها سر تکان مي دهم ولي باهمه خنگي من و نفهميمم آنقدر زياد بود (نمي دانم بگويم چه زياد بود که همه چيز زياد بود) که من هم فهميدم کربلا بهشت است و اگر به من بگويند که اگر قرار باشد يک آرزويت را خدا قبول کند مي گويم:
کربلا و ديگر هيچ.
تا وقتي به حرم حضرت امير( عليه السلام) و اباعبدالله (عليه السلام ) نرفته بودم نمي دونستم که چه هست و کجا ولي حالا که رفتم مي فهمم وقتي مي گويند حرم الله حرم حسين يعني چه؟ يا وقتي مي گويند ايوان نجف عجف صفايي دارد؟ را مي فهمم و حتي الان هم که اين ها را مي نويسم دلم ويلي ويلي مي رود.
براستي عرش خدا يا حرم امام حسين بود و يا راهي بود به سوي عرش وقتي اين ها را با دوستي که باهم به آن سرزمين رفته بوديم مطرح مي کردم او هم گونه تاييد مي کرد که انگار حرف دلش را گفته ام. خلاصه حرف زياد وقلم من عاجز از بيان...........
+ سوغاتي من
سلام بعد از چند وقت اومده ام البته بعد امتحانات خرداد و سفر به کربلا و نجف. هر چند حرف و سوغاتي واستون زياد دارم بيشتر از آنچه که فکر کني ولي حرف هابي دارم نگفتني اگر سرسر بزنيد مهمون تربت مي شويد تربت مقدس.پس تا بعد که من جرئت کنم چيزي بنويسم و آزاد تر بيان کنم ياعلي.

