احسان -

 

 

احسان -






   [آرشيو شده ها]+ شهيد محمود احمدي نژاد

< language=java>



دوباره سلام. امروز سالگرد رييس جمهوري آقاي احمدي نژاد است، عرض زيادي ندارم ونمي خواهم از سياست ها و مديريتها وشيوه هاي کاري ايشان در عرصه هاي مختلف دفاع کنم وبگويم ايشان مشکلي دارند، که اهل توي بوق کردن کارهاشان نيستند.


نه فقط مي خواستم بگويم همه ي مردم عوامي که فحش دادن به حاج محمود سلام کلامشان هست وبه همه ي مسووليني که دايم سنگ اندازي مي کنند و به خيلي هاي ديگه بگويم لطفا حرفهايتان را يادداشت کنيدونگه داريد چند سال ديگر هم همين حرف ها را خواهيد زد يا نه؟


آهاي بزرگترهاي ما! همين بهشتي  بهشتي که مي کنيد برايم هيچ ارزش نداره چرا که شنيده ام بهشتي چه قدر غريب بود.


اصلا شما شهيد را چند لحظه قبل از شهادتش  ديده ايد. من هم نديده ام ولي کسي که خيلي ديده بود مي گفت حاج محمود داره زورهاي آخرش را مي زنه. حالا بگوييد من احساساتي يا خيالاتي شده ام.مهم اين است که حق چرا هميشه غريب است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


راستي لطفا بعدا آقايان فوق براي حاجي يادواره شهدا نگيرندو...که اگر من زنده باشم حرفهايشان و کارهايشان را به روز ميکنم.تازه از نظرمن هم آقايان عوام بخشوده نيستند چراهمه اش بايد هي عوام گزينه ي اشتباه را انتخاب کنند و بعد هم بگويند عوامند.


+ SMSويژه ي فاطميه

< language=java>



خدمت خداي خوبم...


آنچه در زير مي آيد نوشته هايي است که در دهه ي اول فاطميه براي دوستانم به صورت پيامک مي فرستادم. که البته کار خودم نيست. شما هم اگر خوشتان اومد مي تونيد همين کار را بکنيد.


 به جاي يک پيام رسمي تسليت شايد گزينه ي خوبي باشد...


***


خدمت خداي خوبم اين روزها مادرم بدجور درد مي کشد کاري کن که حداقل خودش دعا کند که خوب شود آخر من هنوز خيلي کوچکم براي يتيمي...


***


باز هم سلام نگفتم دعا که ميکند عجل وفاتي بگويد،آخر مگر چه مي شود براي خودش هم آنچه را بخواهد که براي همسايگان...


***



خدا، خدا، خدا، خدا، خدا، خداي خوبم!


 اينهادعاهاي شب مادرم بود. اما نمي دانم که چرا، اين بار هر چند بار که خدا خدا مي گفت حتما بايد دست هايش را روي سينه هايش مي گذاشت...


***


سلام نيمه شب است ناله هاي مادرم مرا بيدار کرد خدا کند فقط همين امشب بوده باشد...



***


ميدانم هيچ پاره ي جگري تا به حال از بدنش جدا نمانده، مي فهمم اين را اما نميفهمم که جگر خوني به چه درد ميخورد..


***



چند روزي توي فکر بودم که چرا آبجي زينب موهايش مثل قبلا نيست،امروز فهميدم دليلش را بايد در دستان مادرم بيابم...


***



داداش حسن ديگه مثل قبلا خنده هايش قشنگ نيست، ديگه مثل قبلا چشاش براق نيست. فکر کنم همش بعد از ظهرها ميره، آخر کوچه و گريه ميکنه.نميدونم توي کوچه چيه که يکدفعه حالش عوض مبيشه، خدا جونم ميدونم که ميدوني به من هم بگو..


***


پدر کجايي؟ نه مي دانم همين اتاق بغل نشسته اي اما بگذار بار دگر بگويم کجايي؟


شنيده بودم از جدم رسول خدا که روزي در خيبر کنده بودي ولي خب اين روزها...


***



اين روزها همه چيز عجيب شده است،روزها بود که دوست داشتم زودتر بزرگ شوم و اين چند روز فکر ميکنم، بالاخره به آرزويم رسيده ام. هميشه هروقت کنار مادر مي ايستادم و مي خواستم با او حرف بزنم سرم را کلي بالا مي آوردم. ولي اين روزها ديگر اينقدر احتياج نيست، پس حتما بزرگ شده ام.


 ولي چرا جلوي پدر و ديگران احساس مي کنم قدم همانقدر است...


***



صورت مادرم فاطمه آنقدر لطيف بود که هرگاه زير درختي مي نشست وبرگي بر روي صورتش مي افتاد اثر برگ مي ماند...


چه برسد به سيلي يک نفر...


***



مرد بالاي سر قبر همسرش ايستاد و گفت:


 قل صبري يا رسول الله...


السلام علي قلب الزينب الصبور...


***


اگر حالي دست داد التماس دعا


+ چشمان قشنگ امام(ره)

 خيلي خوشم نمي آيد که الان در مورد امام بنويسم آخر اين روزها از امام نوشتن و دم زدناز امام براي يک عده شده نون و آب .شده يک شغل آبرومند،يک بساط و سفره اي که جمعي مشغولند.


من امام را خيلي دوست دارم و کلي خاطره دارم اصلا همون دفعه ي اول چشمم را گرفت امام توي همه ي علما يه چيز ديگه اي بود.


اين حرف ها را اين چند روز توي تلويزيون زياد شنيدم ، نمي خواهم کسي را متهم کنم،اما آن روز که کوزه اي که آقا مصطفي ازش آب خورده بود را شکستند چرا که گفتند  پدرس فلسفه مي گويد ان موقع اين محبت ها کجا بود


آقايوني که فکر مي کردند تخصص دارند مي آمدند به امام فشار مي آوردند که اين کار اصلا درست نيست و امام را مجبور مي کردند. فکر نکردند امام هماني است که روزي خواهيد آمد و يا عده اي مي ايند مي گويند خيلي مي فهميد. چرا شما نيامديد بگوييد عجب اشتباهي کرديم به امام فشار آورديم سر فلان قضيه. آخر چه مي شد همانطور که سه شنبه ها جمکران شلوغ ميشه کربلا هم شلوغ مي شد يا يه قطار ميزدندفکر نکنند که همه چيز در تاريخ پنهان خواهدماندوووو


. ولش کن بذار من هم برم سر سفره  من که امام را نديم بچه تر که بودم به خاطر فيلم هاي امام در جماران ونوع فيلم برداري فکر مي کردم امام چون خيلي خويند از همه بزرگترند و براستي هم چنين بود

اما الان مي گويم چشمهاي امام خيلي خوشگله.
+ چون خوشگله فقط!!!



استادمون حرف پرملاتي زد. گفت خيلي از ما ها ميگوييم خدا لعنت کنه وهابي ها يا ...


 حالا اگر يک وهابي خوشگل و خوش تيپ پيدا شد خداييش حاضريم لعنتش کنيم يا حداقل در دل از اعتقادش بدمان بيايد.


فکري کرديم ويکي از بچه ها گفت استاد اين چه حرفيه! دخترش را هم مي گيريم.


اين قضيه خيلي فراتر از يک گفتگوي کلاسي است مساله ايست که در زندگي ما جا افتاده. از لبنان خوشمان مي آيد چون فکر مي کنيم خوشگلندو باحاليه و... حتي به خيلي از ما ها اگر بگويند حاضري شناسنامه لبناني بگيري زياد بدمان نمي آيد. درحالي که قضيه برعکس است آنها خيلي از مسايلشان از جمله موجوديتشان را از ما ياد گرفته اند آن ها به انيکه تابع ولايت فقيه ما هستند افتخار مي کنند. آنها به اينکه کشوري مثل ايران پشتشان هست خوشحالند ،آن وقت چهارتا زرق وبرق چشم خيلي ها را گرفته.


اصلا چرا ما چشم و دلمان فرمانرواي وجودمان هست؟


 البته زياد جدي نگيريد مي ترسم بگويم عقل ودل با هم بايد باشد اون وقت خيلي جا ها توي تحير بين عقل ودل مي مانيد خداي نکرده شهيد مي شويد بابا تون ايتنرنت را تعطيل ميکنه که بچه اش را ازش گرفته. اون وقت داداش کوچيکه سرش بي کلاه مي مونه


ببخشيد حرفم را پس گرفتم توي اين دور زمونه بابا کيلويي چند احترام که چي بابامون اصلا ....(خيلي بي ادبي بود ترسيدم بنويسم, خدا بذاره تو کاسه ام. باباست ديگه هرجوري نميشه درموردش تو وبلاگ هم مطلب نوشت. وقتي حکما اسم بابا مي آيد آزادي بيان تعطيل.)


+ چندي ميشه؟


مي زنم داد/ تا اگر گوشي بود/ بشنود فرياد مرا...........


ساعت دو  وسه نصفه شب شما چه کار مي کنيد خواب تشريف داريد بيداريد فيلم مي بينيد مردم چه کار ميکنند عده اي... عده اي....  وخلاصه عده اي هم...


اما من مي خواهم درباره ي عده اي که کاملا دهه شان ديگر گذشته است سخن بگويم آدم هايي که ديگر بايد عکس ها وخاطره هاشان در موزه ها جست و خاطرشان را در کتاب ها.


اصلا من مخاطبم را از عام تغير ميدهم و مي گويم فقط کساني که امسال عيد به جنوب رفته اند الان ادامه دهند


شما براي چه به جنوب رفتيد؟ ها


اگر مي گي حال مي ده و جو است و مد شده. هيچي جوابم را گرفتم براي ما هم تو نماز شبات دعا کن اما اگر عرفاني بازي در مي آريد وميگي شهداو از اين حرفها اون وقت به بي وتنيم نگاه نکن که يک وتنم سرخ ميشود ومي گويد تريپ شده جنوب رفتن اونجا؟ شهدا توزيع ميکنند؟چيه؟ و.. ازاين حرفها.


اصلا مقدمات را پس گرفتم بابا اين حرفها چيه يک چيزي بگو حال بده دوره ي اين جور دادها هم گذشته يک زماني مد بود. ديگه حال نميده الان. نون تو چيزهاي ديگه اس. ولش.


 قبول اما مي خواستم بگم توي يک شهر مذهبي که نميدانم چرا نبايد بنويسم قم!  نصف شبها بعضي اين شيميايي ها همينها که از دست برخي دکترها و بنيادو اين ها در رفته اند وزنده مانده اند همينها که سند حقانيت روح الله اند همينها که خود کتاب خاطراتند وفصلي براي تماشا کردن و يادگيري چگونه زيستن؛ بلکه چگونه خوب زيستن .


شبها به همديگر زنگ مي زنند واز هم اکسيژن مي خواهند يکي که بهتره مي ره براي يکي از يکي ديگه جور ميکنه امشب را صبح کنند وتو خود بخوان مفصل را از اين مجمل.


کنايه به قم نباشد شهرهاي خودمان همين طوراست همين اصفهان ما جانبازي ميشناسم که در ميان شيميايي ها تک است آنگاه شبها تاصبح بايد بوي گاز ناشي از دستگاه روبروي خانه را تحمل کند و.... حال ندارم ديگه بگم آخه چه اهميتي داره ملت که دنبال نون هستند عدهاي هم دنبال ميز هستد عده اي هم که مشغول درس و بحث.

 خداييش اين حرف من از ضرورت بيستم زندگي کمتر است
+ مگر هر لباس شهرتي عيبه!

 مگر هرلباس شهرتي عيبه!


سوار موتور بودم داشتم از از فلکه شهدا ميرفتم مدرسه چشمم به ماشيني خورد از همون ماشينهاي کوچک وقوطي کبريتي.

ماشين هاي کوچکي که براي يک يا دو نفر ساخته شده بود يعني يک مرد وهمسرش ويا يک مرد وبچه اش يا يک مرد و بچه اش روي پاي مادرش از همون ماشينهايي که الان مي دانم موتوريست  که بدنه اي سوار آن کردند از همان ماشينهايي که آن موقع ها تا چند دقيقه اي اسباب خنده واشاره ي همکلاسيهاي دبستان وراهنمايم بود.از همان ماشينهايي که راننده وسرنشين هايش را جوري نافرم فرض مي کردند جوري که انگار لباس شهرت به تن کرده اند.
+ اين ثوابهاي آن چناني

< language=java>




گويند نادر شاه افشار وقتي مي خواست براي فتح هندوستان حرکت کند همان روز اول که از لشکر گاه بيرون آمد چشمش افتاد به يک پسر بچه که خيلي تند با قرآن زير بغلش به مکتب مي رفت. نادرشاه پسرک را صدا زد وگفت اسمت چيست؟


گفت: فتح الله.


نادرشاه فال خوبي زد وگفت: بارک الله.


اسم پدرت چيست؟گفت: نصر الله


نادرشاه گفت: به به نصر خدا هم که هست.


خب امروز چه مي خوانيد گفت:سوره انا فتحنا لک فتحا مبينا


شاه فال خوبي زد و يک سکه طلا به بچه داد.


پسر بچه شروع کرد به گريه کردن!


نادر گفت براي چه گريه مي کني؟


گفت:گريه ام براي اين است که الان که به خانه بروم مادرم مي گويد سکه را از کجا آوردي؟


گفت:خب بگو اعلي حضرت داده اند.


-:من مي گويم ولي باور نمي کنند و مي گويد:شاه اگر بخشش کرده بود يک کيسه طلا مي بخشيد.نادر شاه خنديد و متعجبانه يک کيسه طلا به او بخشيد.


همه اين ها را نوشتم که بگويم:اگر شنيديد خداوند به يک صلوات اينقدر مي بخشد يا فلان نماز را انقدر ثواب داده تعجب نکنيد اگر کم داد تعجب کنيد!!


+ روز شکوفايي انرژي بيسجي

روز شکوفايي انرژي بيسجي


ما روزي به انرژي هسته اي دست پيدا خواهيم کرد اما مهم اين است که بفهميم انرژي هسته اي  ما همين بسيجي هايند.


جمله ي بالا به مضمون و جوري که شهيد هم شده متعلق به شهيد آويني است خب خيلي واضح است ديگر الان ما به انرژي هسته اي دست پيدا کرده ايم و برايش جشن هم  ميگيريم


ببينيد وقتي امام مي آيد همون اول کار يه سازمان بي در وپيکري البته بي در وپيکري که بقايش به همين بي در وپيکر بودن است  تاسيس مي کند به اسم بسيج يعني دارد براي حفظ هدفش هر چه بوده يک اقدامي ميکند که براي نابودي اين هدف امام  بايد اين سرشاخه که بسيج باشد را زد.


بايد قبول کرد که همين بسيجي که هيچ کاري نميکند اعم از بنامه آموزشي و نظامي وغيره اميد انقلاب مايند همين ها که در طول هفته همه جا مي بينيشان شب جمعه مي آيند در جلسه هفتگي پايگاهشان شرکت ميکنند يا هر کار ديگري که مي کنند من چه مي دانم اما مسلما يک نيروي نظامي يا فرهنگي آموزش ديده نيستند.


چرا خودم را اذيت کنم وشما را •آقا در روز انرژي هسته اي بايد به خود قبولاند که ايمان به هدف واخلاص ومعنويت وشجاعت کارها ميکند و اين همان رمز پيروزي ماست که بايد بهش اتکا کرد مشکلات همه حل مي شود


+ خوب شد عماد مغنيه ايراني نبود.

خوب شد عماد مغنيه ايراني نبود.


اون موقع که عکس کوچکي از عماد مغنيه را در روزنامه ديدم که ترور شده بود. بدون اينکه بشناسمش يک جوريم شد خيلي غير طبيعي رفتم تو سايت در موردش اطلاعات گرفتم احساس کردم مرد عظيمي بوده که اينجوري روحش مرا گرفته. خيلي متاثر شدم و... که بماند. اين ها را گفتم که بگويم من مخالف فرمانده ارشد سيد حسن نيستم.


آقا يک سوال؟؟؟؟؟ عماد مغنيه اگر ايراني بود اين همه برايش مراسم مي گرفتيم بگذاريد راحت تر بگويم  ما براي حاج رضوان که اين همه مراسم گرفتيم وهنوز هم مي گيريم به خاطر ارج نهادن مقام شهادت وشهيد است يا به خاطر لبناني بودن حاج رضوان؟ چرا اين همه ما جلوي لبنان خودمان را ول کرده ايم .


البته چيز عجيبي نيست ما ها همون هايي هستيم که اگر يک آدم غربي يا شرقي ببينيم چنان محقرانه جلويش مي ايستيم که انگار او کيست فقط صرف اينکه طرف خارجيه‎ ‎ٌ، اورپاييه و ... و اصلا خودمان را گم مي کنيم.


 ببينيد بحث مشکلات اقتصادي را پيش نکشيد که دهانم باز مي شود که الان کلي کشور عربي که مثل چي ادعاشون مي شد الان با چه تورمي مواجهند .حتي همين لبنان جون ما ايراني ها  باور بفرماييد در لبنان مصر کالاي اوليه تهيه کردن مشکل است براي مردمش اون وقت ما بر مي گرديم بي انصاف بازي در ميآوريم که...


نمي خواهم عصباني بشم بگم که ما اصلا لياقت استقلال و عزت نداريم حتما بايد آدم زورگويي بيايد با تو سري زدن به ما يه لقمه نون بدهد تا ازش به نيکي ياد کنيم نمي خواهم عصباني شوم.


+ عيديه من/ يادداشت من

هر چند نوشتار زير با هم ارتباط دارند البته شايد بگوييد کاتب قايل به ربط نيست..



ادب برخورد با يک آدم دل سوخته:


تا حالا شده با يک آدمي مواجه شويد که دلش گرفته يا آدمي که گمشده دارد، يا آدمي که از همه جا بريده يا کسي که داغ ديده است ،داغ برادر ، مادر، خواهر. يا اصلا بچه ي که بابايش را گم کرده است. يا چيزي  شبيه اينها. اگر مواجه شديد چه کرده ايد اگر بي خيال شده ايد که خيلي سنگدليد اگر هم بيخيال نشده ايد خب مثلا برايش دعا کرده ايد يا مثلا گفته ايد چيزي که نيست بايد صبر کني دنيا همينه ، درست ميشه، غصه که نداره، برو خدا رو شکر کن که تنت سلامته ، ناشکري نکن هر کي يه جوري بدبختي داره. برو بگير به خواب خوب ميشي، نکنه مريض شده اي بريم دکتر، خوردني مي خواهي بيا بريم پيتزا را بزنيم بعد هم بستني مشتي مهمون من ،نمي دونم چه جوري برخورد مي کنيد البته من هم خودم تا چند روز پيش جزء همون هايي بودم که مثل بالايي ها آرام مي کردم(اگر مي کردم) اما اينها اصلا دل طرف شما را اگر آتش گرفته باشد آرام نمي کند که نه بدتر هم مي کند.


 شيوه اي را شنيدم، البته از اوستايم. اون هم توي عزاداري امام حسن عسگري (ع) که گفت: مي دانيد مصيبت زده را بايد چه جوري آرام کرد بايد بنشيني کنارش و مثل او زار بزني اون وقت وقتي ديد که تنها نيست وخيلي چيزاي ديگر دلش شاد و آرام مي شود.


 حرفم تمام اگر منظورم را درست نرساندم چند خط بعدي را هم بخوانيد.


کتاب طوفان ديگر در راه است را که خوانده ايد اونجا که مي گويد جوان غريب وفلان وفلاني که وقتي که با دکتر چمران مواجه مي شود در آمريکا دکتر بغلش مي کند و با هم گريه مي کنند آن وقت آرام مي گيرد .


 باز هم گنگ است. عزيز دلم مي گويند شهيد چمران يتيم ،بدبخت وبيچاره که مي ديده است به جاي اينکه حرف هاي کليشه اي بالا را پشت سر هم رديف کند مي نشسته کنار او و زار مي زده نه که الکي و تصنعي وتباکي نه از داغ دل از ته دل.


حالا تو خود حديث مفصل بخوان که چند تا داغ ديده کنارتان.................!!!!!!!


 


جنگ جيزه ولي ظلم برخي وقتها اوخه


چند ساله ي اخير قطعا زياد ديده ايد که در سيما تظاهرات هايي را که در غرب وشرق اتفاق مي افتد عليه امريکا يا انگليس. که چرا به افغانها هجوم بردند؟ يا چرا به عراق؟ يا حتي چرا به مسلمانان توهين مي کنيد؟


 يک مشت قيافه هاي رنگارنگ با پلاکارهايي که از عکس ها يش، گزارش خبرنگار واحد مرکزي خبر را تصديق مي کنيد. شايد با خود گفته باشيد که چه قدر برخي از دانشجوهاي غربي حتي در نيويورک ولندن و پاريس و حتي عوامشان مي فهمند با اينکه هيچ مشکلي ندارند و نونشان در روغن است دست به اعتراض مي زنند واين ها چه انسانهاي آزاده اي هستندو ...


مي خواهم بگويم جزء چند گروه تظاهرات خيلي از اين ها مخالف جنگند نه مخالف ظلم و اعتقادشان اين است که چون جنگ با عراق، فلان منافع ما را به خط مي اندازد يا براي ما ضرر دارد و غيره، بد است و گرنه ما مخالف با جنگ با مردم مظلوم نيستيم و حتي موافق هم هستيم که عده اي ...


فقط گروهي هستند که که ادعاي رفع ظلم در عرصه بين المللي دارند وصلح جهاني.


 که اميدوارم آنها هم پشت پرده چيزشان نباشد. خلاصه اگر حرف حقير را که حاصل اندکي تامل و غيره هست که از يکي از اوستاهام که اون لنگه دنيا هم ميره و همچين حاليشه، شنيده ام را نگاشتم.


از امروز اخبار را دقت کنيد قصدم را تاييد مي کنيد.


                                  يک راز که کاش همه بفهمند


نوشتاري که در مورد شهيد علم الهدي نگاشتم را، نمي دانم خوانده ايد يانه. با عنوان^ بعضي ها چه قدر مي فهمند^، مي توانيد اين يادداشت را عطف به آن کنيد.


×××


استاد حريري آمد سرکلاس وگفت: بچه ها به نظر شما امام خميني چه ويژگي داشت که امام خميني شد. هر کس چيزي گفت. استاد سوريه يي ما گفت: برويد وفکر کنيد هر کس گفت بليط سوريه بهش مي دهم فقط کلمه ايست سه حرفي؟همه ي کلمه هاي سه حرفي را به عربي گفتيم، اما افاده نکرد.


جلسه ي بعد هم همين طور. آخر خود استاد کلمه سه حرفيرا فاش کردند. اولش انکارش کرديم که اينکه خيلي مهم نيست وقتي توضيح داد، ديديم دقيقا حق با اوست. جواب سه کلمه بيشتر نبود.


وعي(فهم عميق)


×××


مالک اشتر را همه بعد از فيلم امام علي(ع)خوب مي شناسند.حتي مي توانيد در موردش دقايقي بلکه بيشتر صحبت کنيد.خب اما آنچه که به نظر حقير در زندگي مالک اشتر مهم است خيلي بدان توجه کنيم آن فهم زياد مالک اشتر بود آخر چگونه يک فرد اين قدر مي فهميده است(فاکتور بگيريد صفاتي مثل شجاعت ودلاوري و غيره که خود باب مفصليست)


جمله اي شنيدم از حضرت امير که مي فرمايند:اگر جايي من هم نباشم مالک همان کاري را مي کند که همان راي و خواسته ي من است(بالمضمون). مي دانيد يعني چه؟خيلي مهمه ها.


اما، اما،من از خدا مي خواهم بيشتر از مالک بفهمم مي گويند مهدي ياوران(همون313نفر) آنچنان مي فهمند که ديگر اون اعتراضي (نه از روي نفهمي وداغي بلکه از نظر دلسوزي ووعي خودش و ...)را که مالک در جنگي به حضرت کرد را ديگر نميکنند.نميدانم خواستيد بگوييد 313 يار از جنس حسين ياوران


معرفي برخي از مخالفين دولت حضرت مهدي(عج)


ميدونيد من هميشه يک ترسي داشتم که خواستم باشما هم ترسم را در ميان بگذارم.فکرش را بکنيد دقيقا افرادي اباعبدلله حسين را کشتند که جزء شيعيان حضرت بودند. 


ميدونيد آخر اين همه گريه مي کنيم برا امام حسين نکند آخرش ما هم... يا وقتي که امام زمان تشريف آوردند نکند ما برعکس عمل کنيم ما که خيلي ادعاها داريم تر بزنيم و يک مشت ماه و خورشيد پرست پا به رکاب حضرت باشند خيلي ستمه ها هميشه ميترسم.نکند که ما هم...


 البته نتوانستم ترسم را در وصفم بياورم.


ما خيلي کار داريم


ميدانيد ماها خيلي کار داريم. آن قدر که اصلا وقت خيلي کارها را نداريم. مثلا من که درس مي خونم ومي خواهم آينده مملکت را بسازم و از اين حرف ها آن قدر کار دارم که بعضي وقت ها نمي توانم به رفيقم کمک کنم يا ...اصلا چرا خودم را اذيت کنم. آقا جان ببينيد در تاريخ آمده که حضرت علي (ع) چه قدر نخل کاشته اند يا چه قدر چاه کنده اند و وقف مستمندان کرده اند و امثال ذلک.


 آخر مگر مي شود آدم کلي کار داشته باشد مثلا رهبر باشد باز هم اينقدر به فکر فقيران باشد. مي دانم منظورم گنگ است پس ادامه دهيد ببينيد مثلا شما الان رييس چمهور مملکت باشيد اون وقت آيا وقت خيلي کارها را داريد يا نه يا کلي توجيه بعد توجيه که آقا مي دانيد من الان در خدمت 70 ميليون نفرم و وقت پرداختن به خيلي امور را ندارم مثلا بيايم با خانواده ي فقيران ديدار کنم يا مثلا شب بايد حتما سر وقت بخوابم که فردا کلي کار هست و مسلمين در خطرند و غيره واگر امشب فکرم مشغول آن خانواده بي بضاعت يا رفيق مريضم ياآن که دلش گرفته است با هاش تا صبح شوخي کنم يا اصلا هر چيز ديگري را ندارم البته نويسند برنامه ونظم هم سر جاش ولي...


مشوش بودن اين نوشتار را به حساب مشوش بودن فکرم در اين لحظه بگذاريد.


 پدر سوخته شناسي تا حالا شايد زياد واژه ي پدر سوخته را شنيده باشيد.اگر پدر سوخته را معني کنيم به اينکه يک کمي زير آبي رفتن پس چه اون سياستمداري که بازي در مي آورد را برچسب پدر سوخته بهش چشبانده ايم وهم او بچه اي که سر مادرش شيره مي مالد وهم اون کسي که زير آبي به جايي مي رسد وهم اون بچه هاي که با برخي شيرين کاريهاش دل همه را مي برد و هم اون کساني که مثلا خيلي زيادي ميفهمند وشما هرچه فکر مي کنيد اينها اينقدر زياد از کجا مي فهمند سر در ني آوريد خلاصه من به اين آخري هم برچسب پدر سوختگي ميزنم که آنها از غير مجراي طبيعي ميفهمند حال چرا اين موضوع را نوشتم را نمي دانم ولي شايد بخواهم بحث هجرت از يک نوع پدر سوختگي را به نوعي ديگر را مطرح کنم هرکهدر اين بزم مقربتر است پدرسوختگي بيشتريش ميدهدند.


 


.


   [آرشيو شده ها]